بس که فرهنگ زیاد شد در این دیار
بسم الله الرحمن الرحیم
می گم این زرق و برق تمدن هم بد چیزیه ها وقتی به چشم آدم می خورد دیگه آدم از چیزای کهنه حالش به هم می خورد. یکی از این چیزای خوبِ تمدن، خیابان است. وقتی آدم به خیابان فکر می کند حالش از هرچه کوچۀ گلی و سنگفرش خودشان است به هم می خورد. این کوچه ها با دیوارهای گلی اش باید ویران گردد و خیابانی آسفالت به جایش برقرار و استوار گردد.
اهمیت این امر وقتی صد چندان می شود که آن ده یا قصبه ، به فرهنگی بودن نیز متصف باشد که در این صورت گوچۀ گلی اصلا و ابدا برازنده چنین قصبۀ با فرهنگی نخواهد بود.
آخه این بازار کهنه و حمام کهنه به چه دردی می خورند چند تا آهنگر آنجا دارند خر نعل می کنند باید آنها را بکوچانیم آنطرفتر و اینجا یک خیابان دبش بزنیم تا هم بگویند این شهردار چقدر خوب کار می کند و هم وجهه فرهنگی شهرمان بهبود پیدا کند.
علیهذار، باز هم این زعمای فرهنگی ِقوم ِ شهرِ بافرهنگ ، عقول خود را گرد هم آوردند و بازار قدیمی و حمام 400 ساله سنتی گنبدی را به جای تعمیر و تبدیل به موزه ، تخریب و آثار فرهنگی را بکلی از چهرۀ شهر ِ بافرهنگ زدودند و به آشغالدانی ریختند و یک خیابان خوب زدند، زدنی!
حالا 4 نفر از ان خیابان عبور نمی کند . چه لزومی داشت نمی دانم. اگر لزومی هم داشت می توانست از پشت بازار عبور کند و بازار و حمام حفظ شود. فرهنگ که زیاد شد نمی شه کاریش کرد کار دست آدم میده دیگر!
خلاصه این زعمای قوم بیکار نیستند و همواره در حال بهبود اوضاع می کوشند.
مشکلی نیست که آسان نشود با وجو این عقلای قوم
بسم الله الرحمن الرحیم
در شهرهای خیلی کوچک و قصبات‘ زعمای قوم در واقع همه کاره محسوب می شوند و مردم در مشکلات خود به آنها رجوع می کنند تا حل و فصل گردانند و هم آنان ریش سفیدان محسوب می شوند که عمری تجربه اندوخته استخوانها شکسته و پیراهنها جر داده اند که همۀ اینها همین جاها به کار می آید دیگر. اما خوب ممکن است مردم مشکلی نداشته باشند حالا این ریش سپیدان قوم چکار باید بکنند همین جوری باید بروند قهوه خانه و برگردند خانه؟ این که نمی شود. باید به هر حال کاری بکنند. بنابر این در اینگونه مواقع‘ گرد هم می آیند و عقلشان را می گذارند روی هم تا کاری کنند کارستان.
در این ولایت ما هم فضلای قوم روزی بیکار بودند و مردم هم مشکلی نداشتند تا به آنان رجوع کنند لذا جمع شدند که چکار کنیم چکار نکنیم. زیاد فکر کردند و داشتند نا امید می شدند که یک باره جرقه ای در زهنشان زد و گفتند خوب بیاییم این الف آقا را زن بدهیم مجرد است و راست راست می گردد سنش گذشته. این الف آقای مورد نظر نیز پسری بود عقب مانده ذهنی و پدرش در قید حیات نبود تا برایش آستین بالابزند.
القصه این زعمای قوم خوب فکر کردند و از آنهایی هم نبودند که عالم بی عمل باشند و همین فردایش آستین ها بالا زده و زنی برای الف آقا گرفتند.
الف آقا که یک عقب مانده ذهنی پسر بود و راست راست می گشت و هرازگاهی نیز کار می کرد اکنون تبدیل شده است به سه نفر عقب مانده ذهنی که دوتایشان دختر هستند. اکنون علمای قوم دیگر بیکار نیستند و خیلی زرنگ باشند مشکل همین سه نفر را حل می کنند به شرطی که از نتیجۀ کار خود شانه خالی نکنند.
کالچیر همان فرهنگ خودمان
بسم الله الرحمن الرحیم
این فرهنگ هم بدچیزی است و گاهی بلای جان آدم می شود اگر چه اندر فواید آن آن بسیار گفته و نوشته شود و در حفظ آن آستین ها نیست که بالا نزده باشد.
مشکل از آنجا ناشی می شود که این فرهنگ از شهری به شهری و گاه از محله ای به محله ای متفاوت است. بنا علیهذا وقتی همسایه ما حسن آقا با فرهنگ مختص محلۀ ما گذرش به محلۀ بالا می افتد فرهنگ آن محله به او چپ چپ نگاه می کند.
این تفاوت فرهنگ از شهری به شهری دیگر تفاوتش بیشترمی شود و وقتی پای کشورها به میان می آید دیگر صحبت از تهاجم فرهنگی و جنگ فرهنگها و تمدنها می شود که حالیه مارا با آن کاری نیست.
اما اینگونه نیست که تفاوت فرهنگ بین شهرها هیچگونه مشکلی نیافریند نه خیر بلکه در موارد ی آدم را مجبور به کارهای شاقی می کند که اگر شاق تر از جنگ تمدنها نباشد آسانتر نیز نیست.
نظر به اینکه در ولایت ما (زنوز) کار و کاسبی کساد است این حسن آقا همسایه باید می رفت تهران دنبال کار. چون تخصص زیادی هم نداشت مجبور بود در کار ساختمانی مشغول شود که تا اینجای کار عیبی ندارد کار که عار نیست کاره دیگه. اما به هر حال حسن آقا هم دل داشت دیگه مجرد بود و بعد از پایان ساعات کار 6 عصر بدو لباس عوض کرده کمی کرم به موهای گچی می مالید که حالت مش هم پیدا می کرد و به سرعت برای پروژه همسر یابی خود را به میدان انقلاب و جلوی دانشگاه تهران می رسانید.
اما کار در این محیط ابزار کار خود را می طلبد و با ابزار بنایی کاری در این وادی نمی توان پیش برد و حسن آقا هم این را نیک می دانست لذا برای کار در حوالی دانشگاه تهران یک کیف معروف به سامسونیت و یکی دوتا کتاب پزشکی تهیه کرده بود. تا اینجای کار هم مشکلی نبود اما مشکل از آنجا آغاز می شد که این حسن آقای ما می خواست سری به ولایت بزند و یادی از پدر و مادر بکند لذا بلیطی تهیه و سوار اتوبوس می شد و کیف سامسونیت را باز می کرد و کتاب پزشکی را از توش در می آورد و کیف را میگذاشت رف بالای صندلی اتوبوس و شروع می کرد به مطالعه کتاب تا می رسید به مرند. آنجا پیاده می شد و چرخی می زد و حالا باید می آمد گاراژ زنوز تا بیاید زادگاهش. درست در همین نقطه بود که فرهنگ خررش را می گرفت و نمی گذاشت قدم از قدم بردارد . دیگر به همین راحتی نبود که کیف سامسونیت را بگیرد دستش و راست راست بیاید کوچه های زنوز قدم بزند چرا که فرهنگ بد جوری نگاههای چپ چپ خود را آغاز می کرد که احدی توانایی تحمل آن را نداشت. لذا حسن آقا مجبور می شد برود لوبیا فروشی و با پرداخت 50 تومان یک گونی تهیه نموده و کیف سامسونیت را تا اطلاع ثانوی در داخل آن قرار داده و سر آن را بپیچاند و بیندازد پشتش و راهی دیار وطن گردد تا از نگاههای چپ فرهنگ در امان باشد. کیف بیچاره هم در گونی می ماند تا موقعی که دوباره بخواهد بسوی تهران روانه شود و با ورود مجدد به مرند دوباره از داخل گونی بیرون می آمد. خلاصه با این فرهنگ باید با لطایف الحیل کنار آمد دیگر کاریش نمی شود کرد.
قراردادهای مشارکت عمومی-خصوصی و BOT در ممانعت از خشک شدن دریاچه ارومیه
علی رغم به صدا درآمدن زنگهای خطر در خصوص آغاز فاجعۀ زیست محیطیِ خشک شدن دریاچۀ ارومیه که می تواند در آینده خطرات زیادی بر مردمان حاشیۀ دریاچه ایجاد نماید اما گویا این امر حساسیت چندانی در بین سیاست گذاران و مجریان ایجاد نکرده است. اگرچه صدای برخی از مردم منطقه بلند شده است اما مراجع رسمی همچنان مسئله را با سکوت برگزار می کنند.

بنابراین به نظر می رسد که مردم منطقه همراه با ادامۀ صدای خود در جلب توجه مراجع رسمی باید خود نیز به فکرپیدا کردن راه حلهای احتمالی برای این مشکل باشند چراکه کسانی که مستقیما در آینده ای نزدیک از این امر متضرر خواهند شد، همین مردم شهرهای اطراف دریاچه هستند.
آیا مردم منطقه حاضر به هزینه در جهت مقابله با این مشکل هستند؟ بدیهی است که مردم نمی توانند تمامی هزینه مقابله با این مشکل را بپردازند و حتی اگر حاضر به پرداخت بخشی از هزینه ها نیز باشند، لازم است کمکهای مردمی سازماندهی شده و بسوی اهداف خاص جهت گیری شوند که نیاز به دخالت دولت دارد.
یکی ازراه حل هایی که در این ارتباط می تواند در دراز مدت مد نظر قرار گیرد، جمع آوری و هدایت فاضلاب شهرهای اطراف دریاچه به سوی دریاچه است. امروزه فاضلاب تصفیه شده مورد استفاده کشاورزی و حتی خانگی برای شستشو قرار می گیرد. اگر ورود فاضلاب تصفیه شده به دریاچه از لحاظ زیست محیطی مشکلی نداشته باشد، دولت می تواند پروژۀ جمع آوری فاضلاب شهرهای اطراف دریاچه نظیر تبریز، ارومیه، شبستر و ... را از طریق قراردادهای مشارکت عمومی- خصوصی یا قراردادهای BOT به بخش خصوصی واگذار نماید تا بخش خصوصی پروژه های جمع آوری فاضلاب و هدایت آن بسوی دریاچه را برعهده بگیرند و در طی 10 الی 15 سال سرمایه و سود خود را از محل دریافت آبنومان فاضلاب بازگردانند. دولت نیز می تواند برای چند سال اول سوبسید به استفاده کنندگان از اشتراک فاضلاب پرداخت نماید. مردم نیز با پرداخت بهای اشتراک و استفاده از خدمات ارایه شده، به جلوگیری از خشک شدن دریاچه و حفظ محیط زیست کمک می کنند.
جهت تشفی خاطر

حقوق بشر از کجا آمد؟
اینکه حقوق بشر از کجا آمد، محل مناقشه است برخی گفته اند که خاستگاه آن مغرب زمین و از بلاد کفر است. بعض دیگر ادعا کرده اند که طلوع بشر و بشریت از مشرق زمین است و حقوق آن نیز و بعض دیگر تاب تحمل این سخنان نداشته اختراع هر چیزی از جمله حقوق بشر را به همین طرفهای شوش و بین النهرین خودمان منسوب و اظهار که ما از زمان هوخشتره حقوق بشر داشته ایم منتها در موزه لندن نگهداری می شود. بعض دیگرفرمایند که حقوق بشر آن چیزی است که سازمان ملل باید آمده آن را برقرار و استوار ساخته و بدهد به دست ما و برود. بنا علیهذا حقوق بشر چیست و کجاست بدرستی معلوم نیست.
به نظر این کمترین هم چنین آمد که نه از شرق است و نه از غرب اما اینکه از میانه باشد هم جای تردید است. اما اینطوری هم نمی شود بالاخره باید از یه جایی باشد نمی شود که نباشد. اینکه سازمان ملل شورای حقوق بشر دارد و اعلامیه و میثاق و ... جای تردید نیست اما اینکه بیاید و حقوق بشر را استوار نموده بدهد دست ما و برود یا ما برویم جایی که حقوق بشر باشد، هم چندان اطمینان بخش نیست چرا ؟ چون از آنجا که گفته اند:
دارکوبی در تنۀ درخت کهنسالی لانه داشت با چند جوجه نورسیده که دهانشان هماره بسوی درب لانه باز بودی و دارکوب از مور و ملخ شکار بکردی و در دهان آنان ریختی و آنان بخوردندی و چون بخوردندی قضای حاجت لازم آمدی و چون یارای پرواز نداشتندی در همان لانه قضای حاجت نمودندی هفته ای بدین منوال بگذشت تا اینکه یکی از جوجگان که هوش و نبوغ از وجنات وی مشخص بودی و ذکاوت و بلاغت از سکنات وی هویدا زبان به سخن بگشود که ای مادر من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بدآهنگ است از عطر ریاحین و گل و نسرین ما را نصیب در این دخمه عفن است. بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم. دارکوب گفت جان مادر آنچه بگفتی متین باشد و من خود بر آن آگاهم لیکن این مخرج که با ماست هر کجا برویم آسمان همین رنگ است.
این مثل بدان آوردم که بدانی حقوق بشر نه از غرب است و نه از شرق و نه از میانه. حقوق بشر از آنجاست که آدمها به خود و دیگران احترام می گذارند و هر کجا چنین باشد حقوق بشر از همانجا و در همانجاست و اگر چنین نباشد، نباشد.
دیروز عابری دیدم پیاده در میدان انقلاب تهران که قصد گذر از خیابان را داشت قدم در خط عابر پیاده گذاشت و تا نیمه رفته بود که خودرویی بسرعت از کنارش گذشت عابر هم با دستش خط عابر را به وی نشان داد راننده تک سرنشین پایتخت نشین حقوق بشر کورشی و موزه لندنی رفت رو ترمز و ایستاد شیشه را داد پایین گفت هوووو خودت حواستو جمع کن! خوب حالا این آدم و آدمای از این قبیل که کم هم نیستند و کم نیستیم در هر کجا و هر کاری و پستی و مقامی باشند حاضر نیستند به حق دیگران احترام بگذارند. اگر در برخوردهای روز مره با اطرافیان چه برخوردهای رسمی و چه غیر رسمی به حق دیگران احترام بگذاریم، حقوق بشر از ذیل تا صدر و از صدر تا ذیل برقرار و استوار می شود و نه از آمریکا آمده و نه سازمان ملل لازمه که بیاد و برقرار کنه اگر هم احترام نگذاریم نه از دست سازمان ملل کاری ساخته است نه دیگری. دولت هم متشکل از آدمای همین جامعه است وقتی من حقوق دیگران را رعایت نمی کنم چطور می تونم از دولت انتظار داشته باشم. بنا علیهذا حالا حالاها کارداریم.
حق بر آموزش به زبان مادری و حق بر اندیشیدن
وینکنشتاین فیلسوف برجستۀ اتریشی قرن بیستم، معتقد است
که اندیشه چیزی جز بیان زبان نیست. حقیقتی فکری و اندیشه
ای ماورای بیان زبانی وجود ندارد. این اندیشه نیست که کلام
بیافریند بلکه این زبان است که اندیشه ساز است و بنابراین راه
را بر بیان بستن و کلام را زندانی کردن، راه بستن بر اندیشیدن
است. سانسور و منع از اندیشیدن با سانسور کلامی شروع
میشود. با سانسور بیان تنها راه بر انتقال اندیشهها بسته
نمیشود بلکه راه بر امکان اندیشیدن فراتر از قالبهای زبانی
موجود گرفته میشود. منع بکار گیری زبان مادری نیز انسان را از
اندیشیدن در تمامی ظرفیت خود مانع می شود آموزش زبان
مادری و آموزش به زبان مادری حقی است از مهمترین حقهای
بشر دلیلی و جود ندارد که زبان گروهی را از آنها گرفته و زبان
دیگری بر آنها تحمیل کرد.
حقوق بشر از نوع کورشی اش!
حقوق بشر ره آورد دنیای مدرن است که منشاء آن به انقلاب فرانسه بازمی گردد و قبل از آن چنین مفهومی مطرح نبوده است. اگر قرار باشد هر سنگ نوشته ای را حقوق بشر بدانیم چرا منشور حمورابی را ندانیم که محتوای آن نیز اقتباسی از حقوق سومریها بوده است. مثل اینکه برخی باورشان شده که آنچه بر آن لوح گلی حکاکی شده است، حقوق بشر است در حالی که با فرض اینکه نوشته ها درست ترجمه شده باشند، بیشتر یک فتح نامه است تا منشور حقوق تا چه رسد به حقوق بشری اش. کورش به بابل تجاوز کرد که نفس این عمل در دنیای امروزی قابل نکوهش است. بعد از تسخیر بابل امتیازاتی به دشمنان دشمنش داد که بیشتر امری سیاسی است تا حقوقی و می توانست چنین امتیازاتی نیز ندهد. حقوق بشر حقوقی نیست که حاکمان به دلخواه خود به رعایا اعطا کنند و هر زمان دلشان خواست پس بگیرند. حقوق بشر ذاتی انسان است و در یک جامعۀ دموکراتیک معنی پیدا می کند نه در سایۀ یک حکومت مونارشی ودیکتاتوری. در چنین حکومتی هستۀ مرکزی حقوق بشر که حقوق سیاسی است از بین رفته است و سایر حقوق نیز به تبع آن از بین خواهد رفت. در جمله جملۀ این فتح نامه آنچه که همواره تکرار می شود کلمۀ «من» به عنوان منِ حاکم است که همه کاره است و حقوق بشر هیچگونه سنخیتی با اینگونه عبارت پردازی ها ندارد و بهتر است به این گونه اشیاء دل خوش نگردانیم.
ازجمله وحشیگری های کورش یکی این است:
کورش در نبردی در اوپیس بر مردم پایتخت اکد پیروز شد و مردم آن شهر را با آتش سوزانید.
منبع: اولمستد، تاریخ شاهنشاهی هخامنشی، ترجمه محمد مقدم چاپ سوم، انتشارات امیرکبیر، ١٣٧٢، صفحات ۶٨ و ۶٩.
رجبی پرویز، هزاره های گمشده، ج ٢، انتشارات توس، ١٣٨٠، ص ١٣۶.